تبليغاتX
سیب‌ سه نقطه
سیب‌ها گاهی سرخ‌اند و گاهی سبزاند و گاهی...اند


پارک لاله
حوالی 9 شب.

احتمالا دوشنبه یا سه‌شنبه ( روزی که وسط هفته باشد، و کسی هم کاری به آدم نداشته باشد)

نمی‌توانست اسم‌ش را هوای خنک بگذارد. دندان‌هایش داشتند با هم مصافحه می‌کردند.
نشسته بود روی صندلی، هوای سرد از صندلی‌های چوبی کمتر به بدن ش منتقل می‌شد.
تنهایی؛ سکوت؛ آرامش.
همه‌اش خوب بود. وقتی برای اولین ‌بار از جلویش رد شد. اصلا ندیدش. شاید زل زده بود به او و فکرش در جای دیگری بود.
ولی می‌دانم که ندیدش.
در دوره بعد پیاده روی شبانگاهی دختر، و قتی به صندلی‌اش نزدیک شد. از سرعت‌ش کم کرد، شاید دوست داشت بیشتر نگاه کند.
چشم از چشم‌های‌ش برنمی‌داشت.
ولی...
نمی‌دانم چند دقیقه گذشت ولی زیاد طول نکشید، اندازه‌ی چند دوری بود که دخترک در دنیای خودش که محدود شده بود به چشم‌هایش، محدوده‌ی محصور پارک برای قدم‌زدن، می‌رفت و می‌آمد.
نمی‌دانم چند قدمی مانده بود به صندلی، ولی سرعت‌ش را کم کرد و کم کرد و کم‌کم...
ایستاد نشت روی صندلی گره‌ی روسری‌اش را باز کرد،
روی‌ش را کرد به سمت‌ش و نگاه‌ش کرد.
...

...................................................................

پ.ن1: آهنگ تمومش کن از آلبوم سلام آخر با صدای احسان خواجه امیری.

پ.ن 2: امروز 13 آبان است.

پ.ن۳ : این نوشته ملهم از یک جریان واقعی است.

پ.ن۴: حال‌م به هم می‌خورد از هر چه اسلحه، به خصوص از نوعه زنانه‌اش.

+ نوشته شده در  ساعت 12  توسط میرحسین  | 

 

شرط بسته بود. همه چیزش را هم آورده بود.

می‌گفت: تمام سرمایه‌ام را هم می‌دهم.

گفتم چه؟ چه همه‌ی سرمایه‌ات است؟

گفت: احساسم جسم و جانم حتی عمرم.

رفت.

رفت به این امید که در بزرگترین و شاید آخرین قمار زندگی‌اش شرکت کند.

من هم تنها حس کردم دعا ازم بر می‌آید.

زیاد نگذشت.

...

آمد. دیدم، کبود و نابود است.

گفتم چه‌ات شده؟

گفت: (نه نگفت گریه کرد، نه زار زد، نه داشت فریاد می‌کشید.)

در آغوش من هم آرام نشد.

فقط گفت: باختم. همه چیزم را.

من هم تنها نگاه‌ش کردم و شاید دل چشمهایم برایش سوخت.

آن‌ها همراهی‌اش کردند.

 

+ نوشته شده در  ساعت 20  توسط میرحسین  | 

 

هرکسی از نگاه خودش به دنیا نگاه می کند.

کاش کمی معرفت روزی‌مان شود.

حضرت علی(ع):

اين دنيای شما در نظر من بی ارزشتر از آب بينی بز است.

..................................

پ.ن: یکی پیامکی فرستاد که حضرت امیر فرمودند:

خوش به حال کسی که تفکر و پرداختن به عیوب خودش او را باز می‌دارد از پرداختن به عیوب دیگران. 

من هم سکوت کردم؛ و انشاالله ساکت بمانم.

پ.ن۲: باز هم کانترم صفر شد. از ۳۷ به صفر رسید. این‌بار را می‌دانم برای چه بود.

دیگر نمی‌گذارم، تغییر صفر شود، جز به وقت‌ش.

این‌بار باید اقلا به خودم ثابت کنم که به این آیه ایمان دارم، که:

"الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکه و الروح..."

+ نوشته شده در  ساعت 4  توسط میرحسین  |