|
سیبها گاهی سرخاند و گاهی سبزاند و گاهی...اند
|
همهاش، حرف است.
مرد عمل نیستم.
کسی میتواند حرف بزند که بتواند عمل هم بکند.
تا وقتی که از دور به پل عابر پیاده نگاه میکنی، به راحتی میتوانی
خیال کنی.
تصورش را داشته باشی، که امروز روز آخر است و این جا
آخرین مکان.
ولی وقتی روی نردههاز ایستادی و ماشینهایی را که به سرعت عبور میکنند را دیدی و هنوز پای حرفت ایستادی
معلوم میشود که مرد عملی.
میتوانی برای رهایی از این زندگی،
به زندگی در دنیای جدید بیاندیشی.
و بروی
تا حالا اگر فقط شنیدهبودم که فرصتها از دست دادنیاند، حالا برایم ثابت شده است، دیدهام.
بهقول یکی از دوستان شاید اصلا فرصت نیست و نبوده و فقط مسیری بوده برای عبور...
............................
برای همسفر: مرگ را دستمایه نکردهام، فقط میدانم که نمیتوانم.
برای صبور بودن، هم معلوم است از آنجایی که من هم آدمام، کاسهی صبرم حد دارد.
ولش کنید.