|
سیبها گاهی سرخاند و گاهی سبزاند و گاهی...اند
|
حدود ده، پانزده دقیقهای مانده بود به غروب آقتاب.
سریع از درب ورودی گذشتم، و کفشهایم را داخل کیسهای مشمایی گذاشتم و راهی شبستان شدم، از قسمتهای بدون فرش عبور کردم. به اولین جای خالی که رسیدم، اقامهام هم به «قدقامتالصلاه» رسیده بود.
نماز را شروع کردم، بعد از نماز که خیالم هم کمی راحت شد. به دور و برم نگاهی انداختم. به سیاه پوش شدن شبستان امام، یادآوری چند وقت قبل که توفیق داشتم، هفتهای یکبار و گاهی هر هفته در این شبستان نماز میخواندم و برای زیارت میآمدم.
در همین احوالات بودم که حضور یک دختر و پسر جوان (شاید هم کمیکوچکتر از آنکه بشود بهآن جوان گفت) در کنارم توجهام را جلب کرد. کنار هم نشسته بودند، و روبه ضریح خانم حضرت معصومه(س) نگاهشان به زمین بود.
پسر داشت با نخهای سفید لبهی فرش بازی میکرد و دختر هم مشغول حرف زدن بود.
مهرم را برداشتم و از جلویشان عبور کردم، (بدون این که دقت کردهباشم)، شنیدم.
«حضرت را شاهد گرفتم، که...»
بقیه اش را نشنیدم یا بهتر بگویم، خودم را زدم به نشنیدن.
...
-----------------------------------
پ.ن: وَأَلَّفَبَيْنَقُلُوبِهِمْلَوْأَنفَقْتَمَافِيالأَرْضِجَمِيعًامَّاأَلَّفَتْبَيْنَقُلُوبِهِمْوَلَكِنَّاللّهَأَلَّفَبَيْنَهُمْإِنَّهُعَزِيزٌحَكِيمٌ سورهانفال/ (63)
و در ميان دلهاي آنها الفت ايجاد نمود، اگر تمام آنچه روي زمين است صرف ميكردي كه در ميدان دلهاي آنها الفت بيفكني نميتوانستي ولي خداوند در ميان آنها الفت ايجاد كرد او توانا و حكيم است.