|
سیبها گاهی سرخاند و گاهی سبزاند و گاهی...اند
|
روزی که خیلی خسته بود و نمیدانست چه باید بکند. راهنماییش کردم (البته به قول خودم)
_برو استخر. برو حسابی خستگیت را در کن.
نمیدانستم آدم خسته، توان ندارد. توان جنگیدن.
اگر بخواهی به آب و شنا کردن کمی خشن نگاه کنی، جنگیدن است.
جنگیدن با آب.
باید مبارزه کنی، با تمام اجزای بدن.
نمیدانستم آدم خستهای
که نای ایستادن ندارد. اصلا نمی تواند با آب هم بجنگد.
خودش هم چیزی نگفت.
نمیدانم شاید کس دیگری را نداشت که برای خستگیاش نسخه بپیچد!
به راهنماییم گوش داد.
در آب توان ایستانش را هم که انتهای توانش بود از دست داد.
دیگر کاری ازش برنمیآمد.
خودش را سپرد به آب و اینکه هر جا ببردش چیزی نگوید.
***
پ.ن: همسفر سفر را نرفته واگذاشت و رفت.
نزدیک شدن به بهار برای رسیدن به خوبیها و تغییرات خوشآیند است.
شاید هم باید اینطور باشد.
ولی نمیدانم از علائم سن بالا و یا «خستگیمفرط» - عین اصطلاح دکتر ارتوپد- این بهار برای تغییر یا تنوع و خوشنودی سختاست.
(این قسمت برای بهار و بهاریهی پست بهار)
***
اختلاف:
همیشه از این واژه گریزان بودهام.
ولی نمیدانم چرا هر بار با این واژه به نحوی مواجه میشوم، تفاوت ادبیات. اختلاف سلیقه.
اگر طبیعیست، نمیدانم شاید من نمیدانم و نمیفهمم.
ما آدمها از آنجایی که در فضاهای متفاوتی زندگی کردهایم، سنتهای متفاوتی داشتیم. وقتی که در رابطهی دوستیمان در نزدیکشدنهامان، این اختلافها پررنگ میشود.
تفاوتها برای اینست و من نمیدانم برای چه اینگونهاست.
***
شنیدهام مهندس «میرحسین موسوی»، اعلام کاندیداتوری کردهاست. آنهایی که کمی سن بیشتری دارند، به قول روسا کسانی که نسل اول یا دوم انقلاب هستند خاطرات خوشی از دورهی نخستوزیری او دارند. ما ها که ندیدهایم.