الان رو به رویم نشستهای.
سوال کردی.
جواب دادم.
سوال کردی.
جواب دادم.
حالا از من میپرسی و مرا عاجز میکنی. میدانم که نمیخواهی اشکهایم را ببینی.
ولی نزدیک است. تو داری از چاههای خشک شدهام که آهک ریختهام برای نابودیشان اشکها را بالا میکشی.
با نگاهت.
+
نوشته شده در ساعت 12 توسط میرحسین
|