|
سیبها گاهی سرخاند و گاهی سبزاند و گاهی...اند
|
پارک لاله
حوالی 9 شب.
احتمالا دوشنبه یا سهشنبه ( روزی که وسط هفته باشد، و کسی هم کاری به آدم نداشته باشد)
نمیتوانست اسمش را هوای خنک بگذارد. دندانهایش داشتند با هم مصافحه میکردند.
نشسته بود روی صندلی، هوای سرد از صندلیهای چوبی کمتر به بدن ش منتقل میشد.
تنهایی؛ سکوت؛ آرامش.
همهاش خوب بود. وقتی برای اولین بار از جلویش رد شد. اصلا ندیدش. شاید زل زده بود به او و فکرش در جای دیگری بود.
ولی میدانم که ندیدش.
در دوره بعد پیاده روی شبانگاهی دختر، و قتی به صندلیاش نزدیک شد. از سرعتش کم کرد، شاید دوست داشت بیشتر نگاه کند.
چشم از چشمهایش برنمیداشت.
ولی...
نمیدانم چند دقیقه گذشت ولی زیاد طول نکشید، اندازهی چند دوری بود که دخترک در دنیای خودش که محدود شده بود به چشمهایش، محدودهی محصور پارک برای قدمزدن، میرفت و میآمد.
نمیدانم چند قدمی مانده بود به صندلی، ولی سرعتش را کم کرد و کم کرد و کمکم...
ایستاد نشت روی صندلی گرهی روسریاش را باز کرد،
رویش را کرد به سمتش و نگاهش کرد.
...
...................................................................
پ.ن1: آهنگ تمومش کن از آلبوم سلام آخر با صدای احسان خواجه امیری.
پ.ن 2: امروز 13 آبان است.
پ.ن۳ : این نوشته ملهم از یک جریان واقعی است.
پ.ن۴: حالم به هم میخورد از هر چه اسلحه، به خصوص از نوعه زنانهاش.