تبليغاتX
سیب‌ سه نقطه
سیب‌ها گاهی سرخ‌اند و گاهی سبزاند و گاهی...اند
 

«مامان منو نبرید، مامان جوونم»

زن فریاد می‌کشید، و بی‌تابی می‌کرد. دو مرد دست‌هایش را گرفته بودند. پاهایش را به زمین می‌کوبید. می‌خواست که دست‌هایش را رها کنند. موهایش از روسریش بیرون زده بود.

پیرزن همسایه آمد سراغ‌ش.

-         بی‌تابی نکن مادرت نمی‌تونه گریه‌هاتو ببینه.

-تن مرده رو نلرزون.

- راحت شد بنده‌ی خدا.

بیشتر از این دلم نمی‌خواست بایستم. تا همین اندازه‌اش هم مجبور شدم. برای این‌که تا از درب خانه که آمدم بیرون صدای «لااله‌الاالله»، «الله‌اکبر» می‌آمد. با رسیدن من جلوی درب برانکاردی که رویش جنازه بود، از جلویم رد شد. من هم شروع کردم به فاتحه خواندن.

***

حدود 43 روز قبل:

صبح وقتی بیدار شدم صدای قرآن می‌آمد. نمی‌دانم کدام سوره بود، ولی صدای عبدالباسط بود. از خانه که بیرون آمدم. صدای قرآن بیشتر شد. چند قدمی که برداشتم، به درب خانه‌ای رسیدم که...

***

هرروز صبح که از خانه بیرون می‌آمدم خانه‌ی سوم از درب خانه‌ی ما، یک پیرمرد با موهای سفید پر پشت و نگاه مهربان که روی صندلی چوبی تاشو‌ اش می‌نشست و به عصایش تکیه می‌کرد. وقتی هم که مرا می‌دید سعی می‌کرد بلند شود و با لبخند سلام و احوال‌پرسی می‌کرد. با این‌که اصلا هم‌دیگر را نمی‌شناخیم. این اواخر هم هر وقت خوردنی یا چیزی می‌خریدم به‌اش تعارف می‌کردم. و کلی با هم دوست شده بودیم.

***

  خانه‌ای که من هر روز با پیرمردی، مهربان که نگاه‌ش مثل پدر بزرگ‌ها بود. شده بود، یک عکس رنگی خندان که مثل همیشه، بود چسبانده بودن به پرده‌ای که روی آن نوشته شده بود:

«خانواده‌ی محترم منصوریان

....                                                                                   تسلیت می‌گوییم.»

 

امروز بعد از گذشت چهل‌و‌چند روز بعد از رفتن پدر خانواده، مادرشان هم به سفر رفت.

............................................................................

پ.ن1)‌ سفر دست خداست.

پ.ن2) درک معنی واژه‌ی «لایتچسبک» سخت است.

 

+ نوشته شده در  ساعت 11  توسط میرحسین  | 



خیلی شکسته شده. اصلا صدایش هم در نمی‌آید کاری به کار هیچ‌کس ندارد.

 از تصور این که روزی من هم پیر می‌شوم نگرانم.

نمی‌دانم.

آدمی که همه رویش حساب ویژه باز می‌کردند. برای همه پدر بود مشاور و تصمیم‌گیرنده، حالا روی کاناپه نشسته و صدایش هم در نمی‌آید.

کاری به کار کسی ندارد. برای‌ش هم هیچ چیز مهم نیست. دلم برای‌‌ش می‌سوزد یا نه را نمی‌دانم. فقط می‌دانم روزگار غریبی‌ست.

من که آمده بودن برای دید و بازدید عید.

-----------------------------------------------------------

پ.ن1: لایکلف الله نفسا الا وسعها

پ.ن 2: هر کس اندازه ی شعور و درکش می فهمد. (فهم به شناسنامه، ریش و صورت شصت تیغ و تسبیح و کراوات چادر کیپ گرفتن  و مانتو چسبان کم پارچه ندارد)

پ.ن 3: هرکس برای خودش حد و اندازه‌ای دارد. (پدر، مادر، خواهر، برادر، دوست و حتی همکار همه‌ دارای حد هستند و ما معین می کنیم که در چه حدی باشند)

 پ.ن 4: هیچ؛ لازم نیست از آدم‌ها توقع داشته باشیم. (رفتار آدم ها واکنشی‌ست به رفتار ما)

پ.ن 5: بهترین صدقه دادن صدقه پنهانی است.

+ نوشته شده در  ساعت 0  توسط میرحسین  | 


نمی‌دانیم

یا این‌که نمی‌فهمیم این خداست که خدایی می‌کند.

 آیه‌ی قران است که ما آدم‌ها وقتی گرفتار می‌شویم یادمان می‌آید خدا داریم.

 

+ نوشته شده در  ساعت 9  توسط میرحسین  | 

 

گاهی از اوقات از کاه کوه می سازیم، سکوت مطلق حنجر را پر می‌کند، و محیای بریده شدن.ژ

این‌جاست که شمر می‌طلبیم، که حنجر را ببرد.

 

تا سکوت به فریاد رسد، دل‌ آرام شود، و جسم ساکن بماند

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 13  توسط میرحسین  | 


تا حالا اگر فقط شنیده‌بودم که فرصت‌ها از دست دادنی‌اند، حالا برایم ثابت شده است، دیده‌ام.

به‌قول یکی از دوستان شاید اصلا فرصت نیست و نبوده و فقط مسیری بوده برای عبور...

............................

برای همسفر: مرگ را دست‌مایه نکرده‌ام، فقط می‌دانم که نمی‌توانم.

برای صبور بودن، هم معلوم است از آنجایی که من هم آدم‌ام، کاسه‌ی صبرم حد دارد.

ولش کنید.

+ نوشته شده در  ساعت 23  توسط میرحسین  | 

 

دسته ای  از مواردی که هر کس شاید دوست داشته باشد برای رسیدن  به آن تلاش کند و شاید به آن برسد، مواردی‌ست که ناشناخته ست، و معمولا به علت بی‌اطلاعی از آن، آن ها را برای رسیدن انتخاب می‌کنیم.

 

 

مرگ شاید یکی از بهترین‌ها و دوست داشتنی‌ها باشد

 

+ نوشته شده در  ساعت 20  توسط میرحسین 

 

هوا چند روزی‌ست که سرد شده، مثل سال قبل که همین‌طور شده بود.

سرد و برفی.

برف می‌بارید ریز ریز درشت درشت تنها مشکل‌اش این بود که نمی‌ماند، نه نمی‌نشست. البته جدا از روزهای زمستانی وسط دی‌ماه که نشست و دیگر دلش نمی‌خواست بلند شود.

سرد شدن هوا در روحیه‌ی آدم‌ها هم اثر گذاشته خیلی‌ها سرد شدند،‌ من خیلی های دیگر را دیدم که تنهایند. تنها. و این تنها بودند در سرد بودنشان هم موثر است.

آدم‌هایی که تنهایند مثل یخ می‌شوند در نگاهای‌شان فریاد بی‌کسی موج می زند و تو می‌مانی و...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 15  توسط میرحسین  |