|
سیبها گاهی سرخاند و گاهی سبزاند و گاهی...اند
|
چرا کسی مرا درک نمیکند؟ کسی مرا نمیفهمد به خواستههایم توجه نمیشود. برایم ارزش قائل نیستند. من تنهایم. وقتی تولد فلانی میشود با او تماس میگیرم. من اولین نفری هستم که در مشکلات و سختیها یاورش بودم.
من...
من...
من...
گاهی از اوقات «گاهیاوقات» ما آدمها بر حسب خصوصیتهای ذاتی تمایل به تبادل داریم. یعنی هر کاری که میکنیم(البته گاهی هم ناخواسته) میخواهیم که جبرانش را ببینیم. یعنی اگر برای کاری انجام میدهیم، از او هم انتظار داریم که جبران کند. گاهی هماصلا فقط برای این که جبران کار خودمان راببینیم برای کسی کار انجام میدهیم. همین امر هم باعث میشود که دچار برخی ناراحتیها، احساس بیتوجهی ، تنهایی، کلافهگی و یا اینکه حس میکنیم اصلا درکمان نمیکنند. اگر الان مریض هستم، چون روزی که فلانی مریض بود حاضر شدم، غر زدنهایش را بشنوم و برای آرامشش هر کاری که توانستم انجام دادم الان که من هم مریض شدهام، او هم باید مثل همان روز باشد.
دوستی میگفت، به نظرم تنها راه دچار نشدن به این ... به این...(راستش نمیدانم چه بگویم، بگویم مشکل؟ معضل؟ درد؟ یا...؟ موارد خوب است. ) موارد این است خدایی باشی. مثل خدا بیمنت محبت کنی، بیمنت دوستداشته باشی. بیمنت توجه کنی. و همه چیز را به خودش بسپاری.
خداییش من که الانم در حال نوشتن هستم هم نه میتوانم، نه درک میکنم که چطور میشود به این درجه رسید. ولی خوب حتما میشود.
..............................................
پ.ن: این برنامههایی امتحانی مان هم شده مثل سریالهای تلویزیونی، هر بار به هر علتی بیشتر کش پیدا میکند، امسال ترم تابستان هم نداریم.
پ.ن: یک اساماس جالب خواندم: کنکوری عزیز! از امروز به همهی دوستان و فامیل بگو نفر اول کنکور هستی، و اگر اینطور نشد بگو حتما تقلب شده.
پ.ن: ماه رجب برای استغفار است، تا امروز که کاری نکردیم، شاید بعد از این...
پ.ن: همین